تبليغاتX
دفتر خاطرات یه دیوونه




دمي شنوي صداي اندوهم را؟
مي شنوي صداي بغضم را که با کوچکترين ضربه اي خواهد ترکيد
بايد گريست براي شاخه هاي شکسته بايد فرياد زد
به حال شقايق پرپر شده بايد اشک ريخت
با ديدن پروانه سوخته بايد گريست
براي چشم انتظاري عاشقان پنجره ها خالي است
هوا تنهاست
ستاره سرگردان است
خورشيد گريان است
محبت کجاست؟

صحبت از دريا حضور مور از بي حرمتي است

عمر او با قطره اي شبنم به پايان مي رسد


سلام

و کسي گفت بهار است

و من با شبنم روي يک برگ گل ياس نوشتم:

اي کاش اين بهاري که همه مي گويند بي خبر مي امد

شايد انوقت ز شوقش

همه گل مي داديم


من ان گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي ابي

ولي با خفت و خاري پي شبنم نمي گردم


پنج وارونه چه معنا دارد
خواهر كوچكم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنادارد
من به اوخنديدم
كمي ازرده وحيرتزده گفت
روي ديوارودرختان ديدم
بازهم خنديدم
گفت ديروزخودم ديدم مهران پسرهمسايه پنج وارونه به مينو ميداد
انقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم وبوسيدم وباخودگفتم
بعدهاوقتي بارش بي وقفه درد سقف كوتاه دلت راخم كرد
بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنادارد


ثروت را براي زندگي بخواهيد نه زندگي را براي ثروت .(لرد آويبوري)


خوشبختي را در دور دست جستجو نكن ، چون بيشتر وقتها در كنار توست


قلبها را نمي توان به آدمها سپرد ، آدمها سخت اند قلبها را بايد به باران سپرد ، باران هرگز بيوفا نخواهد شد .(مدانلو)


سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند


روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود


دروغ مانند برف است كه هر چه آن را بغلطانند بزرگتر
مي شود


چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهائيست
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشائيست

مرا در اوج مي خواهي تماشا کن ،تماشا کن
دروغين بودمت ديروز ،مرا امروز حاشا کن

در اين دنيا که حتي ابر هم نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها


وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نيگاش کني به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي حتي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه فقط اوني که عشقته عاشقي رو بلد باشه قيد تموم دنيا رو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو مي شکوني تا دل اونو نشکني


هر وقت کسي را واقعآ دوست داشتي و خواستي که بدوني طرف مقابل هم تو را دوست داره يا نه , تنهايش بگذار , اگر واقعآ عاشقت باشد بر ميگردد ... و اگر بر نگشت بدان از اول دروغ گفته و هيچ وقت دوستت نداشته...!!!!


اگر مي خواهي بداني چه بوده اي ، بنگر که چيستي
اگر مي خواهي بداني چه خواهي شد ، بنگر که چه مي کني



مي توني وقتي ديدش بگي چشمام نديدش
مي توني وقتي صداشو شنيدي بگي گوشام نشنيد
مي توني وقتي دستات لرزيد بگي از ضعف بود
مي توني وقتي پاهات سست شد بگي خسته بودم
ولي وقتي دلت لرزيد و يه هو ريخت : به خودت دروغ نگو ........


دانسته هاي ما اهميتي ندارند ، آنچه با دانسته هايمان انجام مي دهيم ، مهم است . ( لارنس لي )




 


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/25 و ساعت 10:28 توسط يوسف (دیوونه) |


دل؟
این روزا نمی دونم دلم با کیه
حس میکنم دلم با خودم نیست
حس میکنم همه فراموشم کردن
نمیدونم خدا هم فراموشم  کرده ؟
ولی نه اشتباه میکنم خدا فراموشم نکرده
خدا دوستم داره چون اگه دوستم نداشت الان اینجا نبودم
نمیدونم آیندم چی میخواد بشه ؟
نمیدونم نمیدونم نمیدونم ..................................................
شما هم تو زندگی تون به این نمیدونم ها بر خورد کردید؟

برفو خیلی دوست دارم نمیدونم چرا ؟
شاید بخاطر اینکه وقتی برف میاد همه جارو یه رنگ سفیده سفید میکنه
به نظر من سیاهی دل آدما رو نمی شه هیچ جور پاک کرد
فقط باید یه برف بیاد و این سیاهی رو بپوشونه
بیایید سعی کنیم هیچ وقت سیاهی تو دلامون راه پیدا نکنه
چون سیاهی رو نمیشه دوباره سفید کرد  شاید بشه اونو کم رنگ کرد
ولی مطمئن باشید مثل روز اول سفید نخواهد شد

به امید اینکه دیگه تو دنیا هیچ دل سیاهی پیدا نشه
یا حق


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/21 و ساعت 20:0 توسط يوسف (دیوونه) |


حرفهای ساده
گلستان سعدي :خداوندان كام و نيكبختي / چرا سختي خورند از بيم سختي؟برو شادي كن اي يار دل افروز / غم فردا نشايد خورد امروز

زندگي شهد گلي است زنبور زمان مي خوردش و انچه مي ماند عسل خاطرهاست


ولتر:شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.


از قطره پرسيدم آرزوي تو چيست؟ گفت به دريا پيوستن از جويبار پرسيدم آرزوي تو چيست؟ گفت به دريا پيوستن از رود پرسيدم آرزوي تو چيست ؟ گفت به دريا پيوستن از رود پرسيدم آرزوي تو چيست ؟ گفت به دريا پيوستن از دريا پرسيدم آرزوي تو چيست ؟ گفت قطره شبنمي روي گل


بر حاشيهء برگ شقايق بنويسيد
گل تاب فشار در و ديوار ندارد


يکچند به کودکي به استاد شديم/يکچند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که مارا چه رسد/از خاک برآمديم و بر باد شديم


عشق اتشي است که دود ندارد ولي هميشه خاکستر دارد


چه بي درد ميشود جهان
وقتي که برگ اتفاق ساده اي ميشود
تا به خاک افتد .


هرگز نگذار سياهي ديروز سپيدي فرداي تو را خاکستري کند


به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق

کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين

نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد


عشق يعني استخوان و يک پلاک
سالهاي سال تنها زيرخاک


اگر خاکم به سر خواهي، قبوله!

بيا خاکم به سر کن،کوله کوله...

تو رفتي ، رفتم و مُردم به خواري

خدا خوارش کنه ، تقصير پوله


تا که بوديم نبوديم کسي کشت ما را غم بي همنفسي
تا که رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند
قدر آئينه بدانيم چوهست نه در آن وقت که افتاد و شکست


هنگام سپيده دم خروس سحري
داني که چرا همي کند نوحه گري
يعني که نمودند در آئينه صبح
کز عمر شبي گذشت و تو بي خبري


قدر آئينه بدانيد چو هست ني ،در آن وقت که افتادو شکست


شبي پرسيدمش با بي قراري
به غير از من کسي را دوست داري
دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت
ميان گريه هايش گفت آري
به دل گفتم که يارم مهربان است
که اينگونه سراغ دلربان است
دلم آوازه دادش ناگهاني
رخش با من دلش با ديگران است
درخت غم در وجودم کرده ريشه
به درگاه خدا نالم هميشه
جوانان قدر يکديگر بدانيد
اجل سنگ است و آدم مثل شيشه


دل كه رنجيد از كسى خرسند كردن مشكل است شيشه بشكسته را بيوند كردن مشكل است


شيشه نزديكتر از سنگ ندارد خويشي

هر شكستي كه به انسان برسد از خويش است


آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع ... آتش آنست که در خرمـن پروانه زدند!


من نگويم شمع باش يا پروانه باش
گر به فکر سوختن افتاده اي مردانه باش


آدم نمي تونه ياد بگيره که دلش نشکنه ولي ميتونه ياد بگيره که با تکه هاي شکستش دست اوني که دلشو شکسته نبره.


دوستي با هر كه كردم خصم مادر زاد شد
آشيان هر جا گرفتم لانه صياد شد


دوستي با هر كه كردم زد به قلبم خنجري
آشيان هر جا گرفتم شد نصيب ديگري


بشکند قلبت الهي اي که قلبم را شکستي اي خدا سامان نگيرد عهدو بيماني که بستي


دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم

خانه ايي روشن كنم اما خودم تنها بسوزم


در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
.........
شب نشين کوي سربازان رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمي ايد بچشم غم پر است
........
بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع


در طواف شمع مي گفت اين سخن پروانه اي
سوختم زين آشنايان اي خوشا بيگانه اي


آدم نمي تونه ياد بگيره که دلش نشکنه ولي ميتونه ياد بگيره که با تکه هاي شکستش دست اوني که دلشو شکسته نبره.


تو را به دادگاه خواهند کشيد.شايد به حبس ابد محکوم شوي جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند


تکه هاي قلبم را *با تو قسمت ميکنم*شايد هيچ اثري بر اين سرماي زمستاني*نداشته باشد اما........*براي لحظه اي مي تواني گرماي عشق واقعي را*در دستانت حس کني!!!


وقتي گلدان خانه شکست پدر گفت :زيبا بود

مادر گفت: حيف بود

خواهر گفت:گران بود

برادر گفت:قضاوبلا بود

اما وقتي قلب کوچک من شکست هيچ کس حتي اخ هم نگفت.

قلبم را شکستي پس من تو را بيشتر از انچه از قبل بود دوست دارم

زيرا حالا هر تکه از قلبم که شکسته تو را جداگانه دوست دارد


صداقت تنها امتحاني است که نمي توان در آن تقلب کرد


به نان خشک قناعت کنيم و جامه دلق که بار محنت خود به ز بار منت خلق


زندگي منهاي خدا تكرار بي روح روزها و هفته هاست.


آنگاه كه دوست مي داري همواره كسي به ياد تو باشدبه ياد من باش كه من هميشه به ياد تو هستم از طرف بهترين دوست توخدا (سوره بقره-آيه 152)


فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو آنقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته!!


آنان که علي را خدا پندارند , کفرش به کنار عجب خدايي دارند .


خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تومي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها بدونيم بي تو با تو همين جسم اين دنيا ،خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ


اي کاش روزي تمام آرزو هايمان پاک پاک بود
اي کاش روزي قدرت عشق از ترس بيشتر بود
اي کاش روزي تمام عاشقان به عشق خود برسند
اي کاش قلبها يشان فقط و فقط براي عشقي پاک ميتپيد
اي کاش روزي دل من هم دلداري داشت جز تنهايي جواني
اي کاش روزي در اين اي کاش هايمان ديگر اي کاشي نباشد


اين قلب فقط براي تو است اين قلب فقط براي تو است

موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/06 و ساعت 11:23 توسط يوسف (دیوونه) |


حس غريب
تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه ي هر عاشق واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد

چه غريبونه گذشتند جمعه هاي سوت و کور
هنوزم اما نرسيدي اي تجلي ظهور

با تو ام، با تو که گفتي، تکيه گاه عاشقايي
ميدونم يه دنيا نوري، ساده اي، بي انتهايي

مث لالايي بارون، تو کوير بي صدايي
تو خود عشقي، ميدونم، ناجي فاصله هايي

تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه يه هر عاشق باسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد

عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي
غايب هميشه حاضر تو کجايي، تو کجايي
تو کجايي، تو کجايي

اینو تقدم میکنم به همه دوستان خوبم

I LOVE YOU


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/05 و ساعت 16:26 توسط يوسف (دیوونه) |


نمیدونم
دشتها آلودست!در لجنزار گل لاله نخواهد روييد!!
در هواي عفن آواز پرستو به چه کارت آيد؟!!!
گل گندم خوب است!!!گل خوبي زيباست....
اي دريغا که همه مزرعه ي دلها را علف کين پوشاندست...!!!
هيچ کس فکر نکرد در مزرعه ي ويران شده ديگر نان نيست!!!
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند: که چرا سيمان نسيت؟!!!
وکسي فکر نکرد که چرا ايمان نيست؟!!!
و زماني شده است که به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست......

تو کجایی؟

وقتي باروني چشمام تو کجايي؟
تک و تنها مونده دستام تو کجايي؟
وقتي پـرپـر مي زنه اين دل زارم
ساکت و خاموش لبهام تو کجايي؟
وقتي بي تو نازنين بي همنشين و
گوشه گيري تک وتنهام تو کجايي؟
وقتي بغض تو گلوم و گونه هام خيس
يه نوازشگرو مي خوام تــو کجايي؟
چشماي تو يه فانوس هميشه روشن
وقتي سوت و کوره شبهام تو کجايي؟
وقتي من با هر نفس لحظه به لحظه
تو رو عاشقونه مي خوام تو کجايي؟

یامهدی

کي شود در ندبه هاي جمعه پيدايت کنم
گوشه اي تنها نشينم تا تماشايت کنم
مي نويسم روي هر گل نام زيباي تو را
تا که شايد اين شب جمعه ملاقاتت کنم
هر سحر با ياد تو در گريه ام مي خوانمت
تا به کي از سوز دل ناله ز هجرانت دهم
چشمهاي خسته ام بارد ز هجرانت عزيز
انقدر بارم ز ديده تا که پيدايت کنم
هردم از نوميدي شمارم عقده هاي خويش را
تا به کي از پشت در اهسته نجوايت کنم
بي قرارم مهديا از بهر ديدار رخت
تا به کي از مادرت زهرا تمنايت کنم؟؟؟

کاش ميشد با حرارت خورشيد ريشه هاي بيگانگي و ترديد را سوزاند ..اي کاش ميشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبي آرزوها پر کشيد و بر بالاترين قله ايثار و مهرباني آشيانه ساخت .اي کاش ميشد با ريشه هايي از ايمان يا شاخه هايي از اعتماد و يکدلي با برگ هايي از تقوا و گلبرگ هايي از صفا و صميميت با هر چشمه ايي از عاطفه و مهر ومحبت در ميان بوستاني از گذشت ومهرباني و دور از نامهرباني ها زندگي کرد

 

ميگي از گل خوشت ميادولي وقتي بوش ميکني عطرشو ازش ميگيري.ميگي از بارون خوشت مياد ولي وقتي مي باره چتر ميگيري زيرش.ميگي از نور خوشت مياد ولي وقتي افتاب طلوع ميکنه ميري تو سايه.ميگي از دريا خوشت مياد ولي وقتي طوفانيه نميري جلوش.ميگي از درختا خوشت مياد ولي وقتي ميري جنگل ميترسي گم بشي.ميگي غروب خورشيد قشنگه ولي وقتي غروب ميکنه بد بختي هات يادت مياد....................

نرگس هر روز در کنار آبگير مي آمد و به روي آن خم مي شد، تا زيبايي خود را بنگرد. روزي چنان شيفته ي زيبايي خود شده بود که در آبگير افتاد و غرق شد. پريان جنگل پس از مرگ نرگس سراغ آبگير رفتند و ديدند که آب گوارايش تبديل به اشک شور چشم شده است.از او پرسيدند: "چرا گريه مي کني؟" پاسخ داد براي نرگس. پريان گفتند همه ي ما سايه به سايه ي نرگس حرکت مي کرديم، اما تو تنها کسي بودي که مي توانستي به زيبايي نرگس خيره شوي. آبگير پاسخ داد مگر نرگس زيبا بود؟!!
پريان با تعجب پاسخ دادند مگر تو نمي داني که نرگس هر روز براي ديدن زيبايي خودش به روي تو خم مي شد.؟ آبگير پاسخ داد من به زيبايي نرگس توجه نکردم ولي هر وقت او روي من خم مي شد، من زيبايي خود را درون اعماق چشمانش مي ديدم.


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/05 و ساعت 16:12 توسط يوسف (دیوونه) |


چقدر سخت است
چقدر سخت است وقتي جواني را ميبيني که کهنه ترين لباس تو را بر تن دارد و آن بهترين لباس اوست.

چقدر دردناک است وقتي مادري را ميبيني که خراب ترين ميوه خانه تو در سبد اوست و آن بهترين ميوه مهماني اش است.

چقدر سوزناک است خنده دختر بچه اي براي عروسک کهنه در دستش و آن منفور ترين عروسک دختر توست.

چقدر اَسَفناک است دستان بيرون از چادر دختري که سياهيش بخاطر چنگ بر لباسان مردمي است که آن لباسان براي شبهاي گناه من و توست.

چقدر سنگين است درد شرم پدري براي خريد کفش پسرش که اين درد بخاطر غفلت من و توست.

چقدر آسان ميخندند مردمي که شاديشان بدليل کار و تلاش بچه ايست که زباله هاي خانه من و تو را جمع ميکند.

چقدر سخت است دل کسي که غذايش را با ولع در مقابل کيسه به دوشي که روزها و شايد هفته ها است که غذاي گرم از گلويش پايين نرفته.

چقدر رذل است آدمي که در کنارش دختران رنگارنگ با او لاس ميزنند و بچه اي از سرما در خيابان به خود ميپيچد.

چه ساده اند آدماني که براي رفاه خود و به خيال درس و پول هزينه ها ميکنند و به فرنگ ميروند و کودکي بخاطر هزينه جراحي پدر شب و روز آجر به دوش ميکشد.

چه بي­رحمند سياستمداراني که نازدانه هايشان در بهترين ماشينها ميان کوچه هاي پايتختهاي اروپا ميچرخند و استعدادهاي ما براي ادامه تحصيل شب کار ميکند و روز درس ميخواند.

چه محجوب است دختري که وقتي ديوار خانه هاي ما را دستمال ميکشد، آستين به دست ميکند تا سپيدي مچش پيدا نباشد و چه خود فروخته است دختري که لباسش را نازک و سينه اش را باز ميکند، شايد براي شبش همخوابي بيابد.

چقدر زياد است تمثيل از بد و چه کم اند خوبان، چه مشهورند بي دينان و چه گمنامند رهپويان، چه بسيارند دزدان و چه اندک قانعان.





وقتي تو خيابون قدم ميزنم و مرد جووني رو ميبينم که با چهره معصومش، داره جورابش رو کنار جوب آب ميشوره، دلم آتيش ميگيره.

وقتي با اصرار خانواده مجبور ميشم کفش و لباس نو بخرم، در حالي که هنوز قبلي ها قابل استفاده اند و تو خيابون، زير بارون يه جوون ديگه که گاهي هم سن و سال منه داره با کفش پاره قدم ميزنه، فقط خودم رو نفرين ميکنم.

وقتي دخترهاي مثلا چادريمون زير چادر هر کوفت و زهر ماري تن ميکنن و يه دختري آرزوشه بيتونه يکبار چادر سرش کنه تا بگه از نگاه تند هوس بازها متنفره، فقط تو سر خودم ميزنم.

وقتي شب عيد دست همه مردم شيريني ميبينم و تو تاريکي شب يه پسر 14 ساله داره از لاي زباله ها دنبال يه چيز کهنه ميگرده، به غفلت خودم لعنت ميفرستم.

وقتي ميبينم بچه اي به پدرش فحش ميده بابت اينکه اون روز به جاي ده هزار تومن، نه هزار تومن پول تو جيبي گرفته و مردي بعد از يک روز جون کندن فقط 3000 هزار تومن تونسته براي خودش و زنش و 2 تا بچه کسب کنه، دوست دارم آب بشم و برم تو زمين.



الان ميفهمم مولايم علي عليه السلام تو چاه ميتونسته براي چه چيزهايي گريه کنه و با چه جراتي سر تو تنور آتش بکنه.

ميفهمم اما عمل نميکنم. عمل، عمل، عمل



خدايا ما را از خواب غفلت نجات ده که آتش درونم را ديدم.

خدايا خود پرستي را از ما دور کن که در روشني روزت تو را گم کرده ايم.

خدايا وقتي نميتوانم حرف دلم را با دوستانم رک بگويم، تاسف ميخورم، خودت آگاهشان کن.

خدايا مگذار نفسم چراگاه شيطان شود، اگر چنين است جانم بستان که بار گناهم از اين سنگين تر نشود.


نه کپي کن نه حفظ کن چون فهميدن از ياد گرفتن بالاتر است
يا حق
عشق

موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/04 و ساعت 19:23 توسط يوسف (دیوونه) |


عاشق دیوانه
مرا ديوانه مي شمارند چراكه روزهايم را به دينارهايشان نمي فروشم
من نيز آنان را ديوانه مي شمارم چرا كه مي پندارند روزهايم با دينارها خريدنيست
مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره *تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره
کوچه پر از حسرت ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست
بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت
لـــذ ت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن تــمـنـا تــويـي
چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

مه روي تو، شب موي تو، گل بوي تو دارد
گلزار جهان خرّمي از روي تو دارد

گردون که سراپاي وجودش همه چشم است
پيوسته نظر در خم ابروي تو دارد


عاشق عشقم و ديوانه ديوانگي‏ام
در کودکي به من اموختند دوست بدار و اکنون که ديوانه وار دوست دارم ميگويند فراموش کن
دستم به چيزي بند نبود که افتادم!
و دلم شور افتاده بود! بايد به او ميگفتم و نگفتم!
ليز خوردم در سراشيبي!
و ديوانه جيغ کشيد!
سرم را کوبيدند به ديوار!
و همان وقت به ناممکن ها فکر کردم!
و زندگي رنگ باخته بود!
و گاهي خاکستري ميشود و زردانبو!
داشتم خودم را به دنيا مي آوردم!
و مرگ دوشادوشمان حرکت ميکرد!
باد مارا برده بود!
و خيابان ها مثل روده هاي در هم پيچ خورده!
تعبير خوابم درست بود!
بايد امضا ميکردم و نکردم!
شايد ... شايد تقصير از فرضيه هايم بود !!
ديوانه با چوب کبريت مي خواست دريا را آتش بزند ... چوب کبريت سوخت ... دريا خنديد ... ديوانه رفت ... فردا با ليواني پر از آب رو به سوي خورشيد ...

هشياران عالم هر كه را ديدم غمي دارد

دلا ديوانه شو ،‌ ديوانگي هم عالمي دارد...
مگر اين وادي دارالجنون است که هر ديوانه ديدم يا علي گفت
نسيمي غنچه اي را باز ميکرد به گوش غنچه آندم يا علي گفت
خمير خاک آدم چون سرشته چو بر ميخاست آدم ياعلي گفت
مسيحا هم دم از اعجاز ميزد ز بس بيچاره مريم يا علي گفت
مگر خيبر زجايش کنده ميشد يقين آنجا علي هم يا علي گفت

علي را ضربتي کاري نميشد گمانم ابن ملجم يا علي گفت
دلا بايد که هردم يا علي گفت نه هر دم بل دمادم يا علي گفت

عاشقت گشتم/ گفتي عاشقان ديوانه اند/ عاقبت عاشق شدي/ ديدي تو هم ديوانه اي


گل با ان لطافت اب از گل(gel)ميخورد
غصه ديوانه را يك مرد عاقل ميخورد
مرد عاقل كي فريب مال دنيا ميخورد
هر كس با نا كس نشيند عاقبت پا ميخورد

گويند مردمان غم ديوانه خورند
ديوانه هم شديم و كس غم ما نخورد .

گويند که روزي تمام خصايص ادمي در کنار هم جمع شده بودند از جمله عشق و ديوانگي و تنفر و شجاعت
بعد از کمي صحبت پيشنهاد مي کنند که بازي کنند و تصميم به بازي قايم موشک مي گيرند
ديوانگي گرگ و بقيه قايم مي شوند
عشق داخل گل رز قايم مي شود
ديوانگي بعد از کل جستجو همه را به جز عشق و تنفر پيدا مي کند
ديوانگي ناراحت شده و تکه چوبي را بر مي دارد و شروع به گشتن مي کنددر هنگام گشتن با ضربه اي که به گل رز مي بيند که گل رز شروع به سرخ شدن مي کنند بعد از کمي دقت متوجه ميشند که چوب به چشمهاي عشق خورده و از آنها خون بيرون امده و عشق کور شده همه ناراحت تصميم مي گيرند که ديوانگي را همراه عشق قرار بدهند
به همين خاطر عاشق کور و ديوانه است
راستي نماد عشق را همان گل رز قرار دادند گل رزي که به خاطر خون عشق سرخ شده بود
يک چيز را فراموش کرده بود بگم کسي دنبال تنفر نگشت چون عشق کور شده بود و متوجه نشد که تنفر پشت عشق مخفي شده است

تا كه هستم باده خواري مي كنم
با دل ديوانه ياري مي كنم
در ميان جمع شبگردان عشق
با حريفان ميگساري مي كنم
نيمه شب ان دم كه عالم خفته است
مستي و شب زنده داري مي كنم
از من اشفته دل پروا مكن
گردبادم بيقراري مي كنم
بر مزار ارزو هايي شباب
گريه چون ابر بهاري مي كنم
خنده بي اعتبارم را ببين
اينهم از بي اختياري مي كنم

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش .

اي عشق نو رسيده ام غم من از سخن گذشته

به کوي ديگري برو که عاشقي از من گذشته

يادم نيار گذشته هاي تلخ جواني

آتش بگيري کاتش گرفتم از زندگاني

ره بگشا غم که غريبي سر بگريبان مي گذرم

همچو غباري خانه به دوش رو به بيابان مي گذرم

ديگر در اين ديوانگان ديوانه اي چون من نديدي

اما دريغا ديگر اين قلب مرا روشن نديدي

اي عشق سر کش از من گذشته ديوانه بازي

درياي دردم ، اي کوه آتش با من نسازي

از دريا پرسيدم که اين امواج ديوانه تو، از کرانه چه مي خواهند؟
چرا اينسان پريشان ودربه در سر به کرانه هاي از همه جا بيخبر ميزنند؟

دريا در مقابل سئوالم گريست، امواج هم گريستند.

آنوقت دريا گفت که طعمه مرگ تنهاآدمها نيستند،امواج هم مثل آدمها ميميرند و اين امواج زنده هستند که لاشه امواج مرده را شيون کنان به گورستان سواحل خاموش ميسپارند.

يادتان هست شبي را كه سفر مي كرديد قول داديد و گفتيد كه بر مي گرديد دست من را كه گرفتيد كمي جا خوردم تازه فهميدمو دبدم كه شما هم سرديد حرف دل بود كه در چشم شما يخ مي زد حرفايي كه به گفتار نمي آورديد دوري از شخص شما باز عذابم مي داد و دلم خوش به همين بود كه برميگرديد يادتان هست كه گفتم پس از اين ميميرم منم و يك دل ديوانه و صدها ترديد با كه قسمت بكنم اين همه تنهايي را كه به حجم غزل يخ زده ام ميگنجيد دل من جاي كسي نيست وتنها فرديد اين شمائيد كه با منو دلم هم درديد سهمم از دوريتان چند غزل مي دانم كه به اشعار نسنجيده ام عادت كرديد
عاقل مباش تا غم ديگران خوري
ديوانه باش تا ديگران غمت خورند
نازم به ناز انكه ننازد به ناز خويش
مرا به ناز،نازفروشان هيچ نياز نيست
در راه ِ طلب ، عاقل و ديوانه يکي ست
در شيوه ي عشق ، خويش و بيگانه يکي ست
آنرا که شرابِ وصل ِ جانان دادند
در مذهبِ او کعــبــه و بـتــخــانــه يکـــي ســت


خداوند وقتي مي خواهد کسي را ديوانه کند او را به تمام آرزوهايش مي رساند....(اسکاروايلد)

ديوانه هرگز سخن معقول نميگويد، ولي عاقلان سخن ابلهانه بسيار ميگويند
گابريل ايبرايلنو
کاش در سينه مرا اين دل ديوانه نبود يا اگر بود اسير غم جانانه نبود

موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/04 و ساعت 18:3 توسط يوسف (دیوونه) |