تبليغاتX
دفتر خاطرات یه دیوونه




یه خط حرف
اگر کسي يک بار خود را به خوبي مطالعه و مرور کند، تمام کتابهاي جهان را خوانده است! زيبايي نه در سيما، بلکه نوري در دل است!

به پايان فكر نكن . انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ ميكند.بگذار پايان توراغافلگيركند مثل آغازمثل دستگيره اي كه ميچرخد و نميداند به كدامين سوي.رنج زاده عشق است وانسان نمادعشق عشق واقعي چيزي جز ايثار نيست ودوست داشتن پيونديست باديگري براي رسيدن به نور ....


ميگن اميدواري رو بايد از سامورائي ها ياد گرفت!وقتي دارن سر يه سامورائي رو ميزنن ,حتي لحضه اي كه انعكاس نور خورشيد رو روي تيغه ي شمشير ميبينه هنوز به زندگي اميدواره.


الهي... با باراني ترين نگاهم به درگاه ملكوتي تو پناه ميجويم ونام هاي مقدس تورا با ذره ذره وجودم تكرار ميكنم يا نور ...يا نورالنور...يا منورالنور...يا كل نور ...وعاشقانه تو را مي خواهم واميد دارم كه مرا بي اجابت نخواهي گذاشت


خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه

خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام ها* جواب ميده

خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند توآل* نمي كنه

خدا رو دوست دارم چون هيچ كسي رو *ايگنور* نمي كنه !


خداوند ميفرمايد :بخواهيد تا داده شود ، بجوئيد تا بيابيد ، درب بزنيد تا به روي شما باز شود ، اگر كودكي از والدين خود نان بخواهد آيا به او سنگ ميدهند ؟ پس چقدر بيشتر به شما خواهم داد اگر شما بخواهيد .من بر پشت درب دل شما ايستاده ام و درب ميزنم ، شما فقط كافيست بشنويد و درب را باز كنيد ، آنگاه من در قلب شما ساكن ميشوم و با روح پاك خود شما را تطهير ميكنم و شما دوباره متولد ميشود ."


نياساييد، زندگي در گذر است. برويد و دليري کنيد، پيش از آنکه بميريد، چيزي نيرومند و متعالي از خود بجاي گذاريد تا بر زمان غالب شويد. "گوته"


چي ميشه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره
جي ميشه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلاي، قديميه از اون دلاست
که مي خواد عاشق که شد ، پا رو دنيا بذاره
کاش مي شد يه دست از آسمون بياد ما دو تارو
ببره از اينجا و انور ابرا بذاره


نور؛ گنجينه رنگ‌هاي خويش را، به لطف خصومت ابرها پيدا مي‌كند.


گلاب ميخوام كه بو كنم
هوا رو شستشو كنم


شراب مي خوام وضو كنم

خدا رو آرزو كنم


ستاره سحر مياد

ياسمن از سفر مياد


دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند........سفره باز است ولي نان مرا دزديدند

جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم............بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم

خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند ..............خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند


شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم ...........پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم


شعله عشقي که تو دلم بود رو هيچ کس نتونست خاموش کنه. اما تو، تو جشن تولد هوسهاي رنگارنگت، با يه فوت، سرد و بي نورم کردي


تا حالا شاپرکي رو ديدي که چطور به دور چراغ مي چرخه و به اون برخورد مي کنه و تا لحظه مرگش ادامه مي ده. هدف اون همون نوره.
مثل اون شاپرک باش ادامه بده تا لحظه مرگت , مرگ در راه هدف بهترين زندگيه
.


ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است..هر چقدر بيشتر نور بتاباني ..تنگ تر ميشود



موضوع :
| +| نوشته شده در 85/10/23 و ساعت 19:54 توسط يوسف (دیوونه) |