تبليغاتX
دفتر خاطرات یه دیوونه




گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. گفته بودی قاصدک ها گوش شنوا دارند ، غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی از قاصدک هستم ؛ اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند؟


به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد .......... دانته


در زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهر بازی می مونند.
از بودن با اونا لذت می بری ولی با اونا به جایی نمی رسی


بی تقلب ترین امتحان، امتحان از خویش است.(بایزید بسطامی)


هر وقت خداوند بهت نعمتی داد، بگو: الحمدلله

هر وقت ناراحت شدی، بگو: لا حول و لا قوة الا بالله

هر وقت رزقی ازت گرفته شد، بگو: استغفرالله


من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام.


زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
دکتر شریعتی


بدنیا آمده ام که انسان باشم. همین! نه فرشته و نه حیوان ... یک انسان با همه نقص ها و قدرتهایش. بر آنم که همواره از انسان بودنم لذت ببرم و دفاع کنم. چیز کمی نیست


اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده. هر دو یكیست! (دكتر علی شریعتی)


فقط پا برهنگان ریگی به كفش ندارند (اما اگر زمانی كفشدار شوند مطمئناً ریگی به كفش خواهند


داشت دوستي شوخي سرد آدمهاست
بازي شيرين گرگم به هواست
واسه كشتن غرور من و تو
دوستي توطئه ثانيه هاست


دوستان جدید پیدا کنید اما دوستان قدیمی را هم حفظ کنید، اینها نقره و آنها طلا هستند.


زبان استخوان ندارد ولی به راحتی استخوان میشکند.


انشام دوباره بیست بابای گلم!
موضوع (کسی که نیست) – بابای گلم-
دیشب زن همسایه به من گفت : یــتــیــم
معنای یتیم چیست ؟ بابای گلم !
غربت را نباید در الفبای شهر غریب جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری فروخت تو غریبی...

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی
غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی

به نام خداوندی كه اشك را افرید تا سرزمین وداع اتش نگیرد ای مهربان وقتی كه خورشید به پیشواز شب می رود و صدای پای اخرین عابر در كوچه ها تهی می شود با كسی دیگر به یاری غم می روم و تو را با خاطرات دیرینت تنها می گذارم گریه كن گریه كن ای وارث شكوفایی باران من می روم تا با درد غریبی خویش غم غربت را از جدارهای دل عاشقان بزدایم ولی بدان كه نبض خاطراتم هر لحظه به یاد و نام تو می زند
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
« دکتر علی شریعتی »


موضوع :
| +| نوشته شده در 87/04/18 و ساعت 12:14 توسط يوسف (دیوونه) |


جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یاد ها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریاد ها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

«فریدن مشیری»


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/10/27 و ساعت 18:58 توسط يوسف (دیوونه) |


دیوانه
یکی دیوانه ای آتش بر افروخت
در آن هنگامه جان خویش را سوخت
همه خکسترش را باد می برد
 وجودش را جهان از یاد می برد
تو همچون آتشی ای عشق جانسوز
من آن دیوانه مرد آتش افروز
من آن دیوانه آتش پرستم
در این آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم
خوشم با این چنین دیوانگی ها
که می خندم به آن فرزانگی
به غیر از مردن و از یاد رفتن
غباری گشتن و بر باد رفتن
 در این عالم سرانجامی نداریم
 چه فرجامی ؟ که فرجامی نداریم
لهیبی همچو آه تیره روزان
بساز ای عشق و جانم را بسوزان
بیا آتش بزن خکسترم کن
مسم در بوته هستیی زرم کن
(فریدون مشیری)

دیوانه


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/07/29 و ساعت 20:28 توسط يوسف (دیوونه) |


شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
مهم نیست قشنگ باشی ،قشنگ اینه كه مهم باشی حتی برای یك نفر........
شریف ترین دلها دلی است كه اندیشه آزار كسان در آن نباشد
بیا قلب هایمان را با هم تقسیم کنیم نصفی از قلب تو برای من و نصفی از قلب من برای تو تا اگر روزی یکدیگر را دیدیم از روی قلب هایمان همدیگر را بشناسیم .
به یک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتی برگشت دیدم چشماش اشکیه و گریه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسیدی؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هیچ وقت همدیگرو را نمی بوسن

زندگی فرصت بس کوتاهیست...تا بدانیم که مرگ... آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست...مرگ هم حادثه است...مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک... نفس سبزبهاری جاریست
دیروز...
باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ...
و اما امروز...
باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها...می چکد بر فرش خانه...باز می آید صدای چک چک غم...باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...کجای ذلتش زیباست؟!

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم. چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج.

ساربانا برگرد ساربانا بر خیز ساربانا چه کسی میداند نام یاری که غریبانه زما دور افتاد نام عصیان درخت نام رقص گل یخ در بوران نام معشوق خداست و جدا از غم و اندوه و بلاست ساربانا برسان پیغامم و بگو که دلم لک زده تا سر بنهم بر زانوت و بپرسم از تو دور از این شهر کدام ابادیست!!


زندگی گره ای نیست که در جست و جوی گشودن آن باشیم. زندگی واقیتی است که باید آن را تجربه کرد


در عشق توام نصیحت و پند چه شد ؟
زهراب چشیدم مرا قند چه شد ؟
گویند مرا که بند در پیش نهید
دیوانه دل است پام در بند چه شد ؟
(مولانا)


یک دروغ ممکن است دنیا را دور بزند و به سر جای اولش برگردد؛ ولی در همین مدت یک راست هنوز دارد بند کفش‌های خود را می‌بندد تا حرکت کند. مارک تواین


هیچ کس برای شکست خوردن نقشه نمیکشد بلکه این نقشه است که اگر اشتباه کشیده شود به شکست میانجامد


انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته .بنگر به طرف کدام یک می روی
دکتر شریعتی


هر روز من از روز پسین یاد کنم بر درد گنه هزار فریاد کنم از ترس گناه خود شوم غمگین باز از رحمت او خاطر خود شاد کنم


همچو شمعم به شبستان حرم یاد كنید

 یا چو مرغم به گلستان ارم یاد كنید

 روز شادی همه كس یاد كنند از یاران

 یاری آن است كه ما را شب غم یاد كنید


چگونه فراموشت کنم تو را که مرا از خرابه های هرزگی به قصر سفید آرامش هدایتم کردی ................
آهو بره ای شدی که دوستی گرگ را پذیرفتی و برایش شانه هایت را ارزانی کردی ...............

اگر انسان صادقی باشید چندین دوست دروغین و تعدادی دشمن واقعی پیدا خواهید كرد.با این وجود صادق باشید.

در دشمنی دورنگی نیست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.

زندگی کوتاه ترازآن است که به خصومت بگذرد وقلبها گرامی ترازآن هستندکه بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم!

حالت سوخته را سوخته دل داند و بس شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست?

زمین گستره ای ست ژرف برای فرو رفتن به منجلابی به عمق زمان
لبخند و اشك، دیرینه فریبی ست برای مخمور كردن آنانكه نیازمندشانیم شاید – تنسیب نیاز، به دوست داشتن–
نام ها، یادها، خاطره ها و خیال؛ افیونی ست برای فراموشی ِتداوم ِحركت به سوی زوال

ثانیه ها، دشنام مكرر هستی ست به بقا
ساعتها، مجالی برای جولان خشم و شهوت و معصیت هایی همیشگی تر از جاری تاریخ
گذر سالیان، معجونی ست از درد و رنجی كه ا نتهاش آمیخته ست به بوی تند كافور
تو رااز برگ گل هر چ ند دامن پاكتر باشد
مشو با ناكسان همدم كه صحبت را اثر باشد
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم


دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت: ”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“!!


از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید


بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست. آواره شدن ,حکایت سختی نیست. از پاکی اشکهای خود فهمیدم . لبخند همیشه راز خوشبختی نیست


خدایا خونمون بوی بهشت میده... هنوز قالی خونمون بوی بهشت میده آخه مامان صبح تا شب روی این قالی راه میره.... خدایا منو هیچوقت از بهشتم دور نکن ...... آمــیــــــــــــــن


عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد زدوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامی است زمن بر من و باقی همه اوست



خدايا.........

موضوع :
| +| نوشته شده در 86/05/12 و ساعت 21:56 توسط يوسف (دیوونه) |


خدا حافظ
سلام

من از تمامی دوستانی که تو این مدت لطف کردن و به وبلاگ بنده سری زدن- کامنت گذاشتن و جویایه حال من شدن سپاسگذارم

راستش چنتا مشکل خیلی جدی برام پیش اومده که وقتشو ندارم به وبلاگم سر بزنم من برای مدتی میرم ولی دوباره برمی گردم.

اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي آپ نخواهد شد.


موضوع :
| +| نوشته شده در 86/01/20 و ساعت 13:56 توسط يوسف (دیوونه) |


بهارانه
سلام دوستان گلم

امروز هر چقدر با خودم کلنجار رفتم مطلبی در باره تبریک سال نو بگم هیچی به ذهنم نرسید

چند سالیه که عیدها حال و هوای عیدهای کودکی رو نداره

تو زمونه ای که برادر چشم دیدن برادر رو نداره تو دنیایی که رفیقی که حاظر بودی چشمت و بدی که خار

 به پاش نره یه شبه نارفیق میشه تو جامعه ی که همه دوستی ها همه رفاقت ها فقط بخاطر پوله

آیا نوروز معنی پیدا می کنه؟؟!!

بعضی وقتا از خدا می خوام که ای کاش دو باره بچه بودم کاش می تونستم این همه نامردی رو نبینم

کاش کاش کاش .........

به هر حال من وظیفه خودم می دونم سال جدید رو به همه دوستان گلم تبریک بگم و از خدا می خوام

 که تو این سال جدید به همه اون آرزوهایی که داشتید و نرسیدید برسید

عيدت مبارك گلم

 

بوی باران٬ بوی سبزه٬ بوی خاک
شاخه های شسته٬ باران خورده٬ پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس٬ رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم٬ نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال  آفتاب.....
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
...
                     «فریدون مشیری»

عاشقان عيد مبارك


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/12/23 و ساعت 21:8 توسط يوسف (دیوونه) |


یه تقاضا
سلام دوستان عزیز

امیدوارم حال همتون خوب باشه

من این پستو فقط بخاطر یکی از بهترین دوستانم گذاشتم

این دوست خوب من یه مشکل جدی براش پیش اومده

و از همه شما بازدید کنندگان وبلاگ چه دوستایی که لطف میکنند و نظر میزارن و چه دوستانی که فقط مطالب وبلاگ رو می خونن خواهش میکنم برای این عزیز دعا کنید که هر چه سریعتر مشکلش حل بشه

شاید خداوند دعای یکی از شما عزیزان را قبول کرد

مرسی از همتون

یا حق

 


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/11/26 و ساعت 13:0 توسط يوسف (دیوونه) |


چی بگم؟

پروانه ي من در دامي افتاده كه عنكبوتش سير است .... نه ميتواند پرواز كند و نه بميرد.....!!!


رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم

قصد اين قوم فريب است بيا برگرديم

عشق بازيچه ي شهر است ولي در ده ما

دختر عشق نجيب است بيا برگرديم

 
كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند
 

روستا مامن سيب است بيا برگرديم

 

چه حسابيست در اين شهر كه در مبحث جبر

جاي بعلاوه صليب است بيا برگرديم

 


خدايا! يــــــــــــــــادم بــــــــــــده يـــــــــــــــــادم بـــــاشـــه يـــــــــــــــــــادت بـــــــــاشــــــــــم


گر زارم در تو زاريدن خوش است!ور نازم به فضل تو نازيدن خوش است !هر خانه اي که حد آن با توست آبادان است !


بهترين انسان كسي است كه وقتي از او تعريف كنند شرم بر چهره اش آيد و وقتي به او توهين كنند سكوت گزيند !


هيچ کس به خاطر آنچه که ميگيرد احترام نمي يابد. عزت و احترام ، پاداش چيزهايي است که ميدهد .


اين يك روزه را زندگي كن نمي توانيم گذشته راتغيير دهيم، تنها بايد خاطرات شيرين را به ياد سپرد، ولغزش هاي گذشته راتوشه راه خود سازيم. نمي توانيم آينده راپيش بيني کنيم. تنها بايد اميدوار باشيم وخواهان بهترين وهرآنچه نيکوست، وباورکنيم که چنين خواهد شد. مي توان روزي را زندگي کرد، دم راغنيمت شمريم، وهمواره درجستجو,تابهترونيکوترباشيم.


زندگي فقط فرصتي است براي تعالي ، براي بودن ، براي شكوفا شدن . زندگي به خودي خود خالي است ، تا خلاق نباشي قادر نخواهي بود آن را با رضايت خاطر پر كني . تو نغمه اي در دل داري كه بايد سراييده شود و رقصي كه بايد اجرا شود .


هرگز راهي را که پا خورده است نرويدزيرا تنها به جايي مي رسيد که ديگران رسيده اند.


آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند... آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند... آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند... دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند... فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند... صبحِ فردا به شبت نيست که نيست, تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند... راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند... آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند

دوست دارم در ميان پيچک نيلوفرانه دعا آواره نگاه مستانه ي خود گرداني و مرا در آواز تغزل هاي نماز دريابي و در تکرار نيايش هاي سبزم اجابت فرمايي.(آمين يا رب العالمين)


آيا در اين ديار كسي هست كه هنوز

از آشنا شدن

با چهره فنا شده ي خويش

وحشت نداشته باشد»!؟


مثل شقايق زندگى كن:كوتاه اما زيبا،مثل پرستو كوچ كن:فصلى اما هدفمند،مثل پروانه بمير:دردناك اما...عاشق


از گناه نفرت داشته باش نه از گناهکار (گاندي)


تنهايي بهتر از گدايي عشق است
اومدم بگم مثل بارون بهاري پاك وزلالي ديدم تو مثل هيچ كسي نيستي اومدم بگم مثل خورشيدگرم وروشني ديدم مثل اونم نيستي اومدم بگم مثل دريا هستي ديدم دريا خيلي كوچيكه تو مثل اونم نبودي اومدم بگم مثل كوهي ديدم كوهم در مقابل استقامت تو كم مياره ديدم اونم نيستي اومدم بگم مثل اسمون ابي ابي ابي هستي ديدم اسمون در مقابل تو بي رنگه تومثل هيچ كسي نيستي تو فقط مثل. خودتي خود خود خودت دوستت دارم مي دوني

قشنگي راه رفتن زير بارون چيه

اين که هيچ کس نمي تونه اشکاتو ببين

تو را به ياد آن روز...... تو را به گلبرگ هاي خشک آن رز خشکيده....... تو را به روز اول بار ديدنت.........تو را به اولين نگاه عاشقانه....... تو را به ياد بارون روز نيامدنت..... تو را به تنهايي روز رفتنت....... تو را به بوي بارون روز برگشتنت....... تنهايم مگذار ديگر.......


وقتي بارون مي باره به تعداد قطراتي که ميتوني تو مشتت بگيري منو دوست داشته باش و به تعدادي که نمي توني بگيري دوستت دارم


يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ..... گفتم:يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار- گفتي:به چشم .... حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره .......... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي

بازم داره بارون میاد


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/11/22 و ساعت 13:39 توسط يوسف (دیوونه) |


یه خط حرف
اگر کسي يک بار خود را به خوبي مطالعه و مرور کند، تمام کتابهاي جهان را خوانده است! زيبايي نه در سيما، بلکه نوري در دل است!

به پايان فكر نكن . انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ ميكند.بگذار پايان توراغافلگيركند مثل آغازمثل دستگيره اي كه ميچرخد و نميداند به كدامين سوي.رنج زاده عشق است وانسان نمادعشق عشق واقعي چيزي جز ايثار نيست ودوست داشتن پيونديست باديگري براي رسيدن به نور ....


ميگن اميدواري رو بايد از سامورائي ها ياد گرفت!وقتي دارن سر يه سامورائي رو ميزنن ,حتي لحضه اي كه انعكاس نور خورشيد رو روي تيغه ي شمشير ميبينه هنوز به زندگي اميدواره.


الهي... با باراني ترين نگاهم به درگاه ملكوتي تو پناه ميجويم ونام هاي مقدس تورا با ذره ذره وجودم تكرار ميكنم يا نور ...يا نورالنور...يا منورالنور...يا كل نور ...وعاشقانه تو را مي خواهم واميد دارم كه مرا بي اجابت نخواهي گذاشت


خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه

خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام ها* جواب ميده

خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند توآل* نمي كنه

خدا رو دوست دارم چون هيچ كسي رو *ايگنور* نمي كنه !


خداوند ميفرمايد :بخواهيد تا داده شود ، بجوئيد تا بيابيد ، درب بزنيد تا به روي شما باز شود ، اگر كودكي از والدين خود نان بخواهد آيا به او سنگ ميدهند ؟ پس چقدر بيشتر به شما خواهم داد اگر شما بخواهيد .من بر پشت درب دل شما ايستاده ام و درب ميزنم ، شما فقط كافيست بشنويد و درب را باز كنيد ، آنگاه من در قلب شما ساكن ميشوم و با روح پاك خود شما را تطهير ميكنم و شما دوباره متولد ميشود ."


نياساييد، زندگي در گذر است. برويد و دليري کنيد، پيش از آنکه بميريد، چيزي نيرومند و متعالي از خود بجاي گذاريد تا بر زمان غالب شويد. "گوته"


چي ميشه غصه ما رو يه لحظه تنها بذاره
جي ميشه اين قافله ما رو تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلاي، قديميه از اون دلاست
که مي خواد عاشق که شد ، پا رو دنيا بذاره
کاش مي شد يه دست از آسمون بياد ما دو تارو
ببره از اينجا و انور ابرا بذاره


نور؛ گنجينه رنگ‌هاي خويش را، به لطف خصومت ابرها پيدا مي‌كند.


گلاب ميخوام كه بو كنم
هوا رو شستشو كنم


شراب مي خوام وضو كنم

خدا رو آرزو كنم


ستاره سحر مياد

ياسمن از سفر مياد


دوسه روزيست که ايمان مرا دزديدند........سفره باز است ولي نان مرا دزديدند

جرمم ابن بود که هي تکيه به باران دادم............بي سبب نيست که از چشم خودم افتادم

خودم از پنجره ديدم که مرا مي بردند ..............خوره ها روح مرا چنگ زنان مي خوردند


شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم ...........پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم


شعله عشقي که تو دلم بود رو هيچ کس نتونست خاموش کنه. اما تو، تو جشن تولد هوسهاي رنگارنگت، با يه فوت، سرد و بي نورم کردي


تا حالا شاپرکي رو ديدي که چطور به دور چراغ مي چرخه و به اون برخورد مي کنه و تا لحظه مرگش ادامه مي ده. هدف اون همون نوره.
مثل اون شاپرک باش ادامه بده تا لحظه مرگت , مرگ در راه هدف بهترين زندگيه
.


ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است..هر چقدر بيشتر نور بتاباني ..تنگ تر ميشود



موضوع :
| +| نوشته شده در 85/10/23 و ساعت 19:54 توسط يوسف (دیوونه) |


دمي شنوي صداي اندوهم را؟
مي شنوي صداي بغضم را که با کوچکترين ضربه اي خواهد ترکيد
بايد گريست براي شاخه هاي شکسته بايد فرياد زد
به حال شقايق پرپر شده بايد اشک ريخت
با ديدن پروانه سوخته بايد گريست
براي چشم انتظاري عاشقان پنجره ها خالي است
هوا تنهاست
ستاره سرگردان است
خورشيد گريان است
محبت کجاست؟

صحبت از دريا حضور مور از بي حرمتي است

عمر او با قطره اي شبنم به پايان مي رسد


سلام

و کسي گفت بهار است

و من با شبنم روي يک برگ گل ياس نوشتم:

اي کاش اين بهاري که همه مي گويند بي خبر مي امد

شايد انوقت ز شوقش

همه گل مي داديم


من ان گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي ابي

ولي با خفت و خاري پي شبنم نمي گردم


پنج وارونه چه معنا دارد
خواهر كوچكم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنادارد
من به اوخنديدم
كمي ازرده وحيرتزده گفت
روي ديوارودرختان ديدم
بازهم خنديدم
گفت ديروزخودم ديدم مهران پسرهمسايه پنج وارونه به مينو ميداد
انقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم وبوسيدم وباخودگفتم
بعدهاوقتي بارش بي وقفه درد سقف كوتاه دلت راخم كرد
بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنادارد


ثروت را براي زندگي بخواهيد نه زندگي را براي ثروت .(لرد آويبوري)


خوشبختي را در دور دست جستجو نكن ، چون بيشتر وقتها در كنار توست


قلبها را نمي توان به آدمها سپرد ، آدمها سخت اند قلبها را بايد به باران سپرد ، باران هرگز بيوفا نخواهد شد .(مدانلو)


سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند


روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود


دروغ مانند برف است كه هر چه آن را بغلطانند بزرگتر
مي شود


چنان دل کندم از دنيا که شکلم شکل تنهائيست
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشائيست

مرا در اوج مي خواهي تماشا کن ،تماشا کن
دروغين بودمت ديروز ،مرا امروز حاشا کن

در اين دنيا که حتي ابر هم نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها


وقتي کسي رو دوست داري حاضري جون فداش کني حاضري دنيا رو بدي فقط يه بار نيگاش کني به خاطرش داد بزني به خاطرش دروغ بگي رو همه چي خط بکشي حتي رو برگ زندگي وقتي کسي تو قلبته حاضري دنيا بد باشه فقط اوني که عشقته عاشقي رو بلد باشه قيد تموم دنيا رو به خاطر اون مي زني خيلي چيزا رو مي شکوني تا دل اونو نشکني


هر وقت کسي را واقعآ دوست داشتي و خواستي که بدوني طرف مقابل هم تو را دوست داره يا نه , تنهايش بگذار , اگر واقعآ عاشقت باشد بر ميگردد ... و اگر بر نگشت بدان از اول دروغ گفته و هيچ وقت دوستت نداشته...!!!!


اگر مي خواهي بداني چه بوده اي ، بنگر که چيستي
اگر مي خواهي بداني چه خواهي شد ، بنگر که چه مي کني



مي توني وقتي ديدش بگي چشمام نديدش
مي توني وقتي صداشو شنيدي بگي گوشام نشنيد
مي توني وقتي دستات لرزيد بگي از ضعف بود
مي توني وقتي پاهات سست شد بگي خسته بودم
ولي وقتي دلت لرزيد و يه هو ريخت : به خودت دروغ نگو ........


دانسته هاي ما اهميتي ندارند ، آنچه با دانسته هايمان انجام مي دهيم ، مهم است . ( لارنس لي )




 


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/25 و ساعت 10:28 توسط يوسف (دیوونه) |


دل؟
این روزا نمی دونم دلم با کیه
حس میکنم دلم با خودم نیست
حس میکنم همه فراموشم کردن
نمیدونم خدا هم فراموشم  کرده ؟
ولی نه اشتباه میکنم خدا فراموشم نکرده
خدا دوستم داره چون اگه دوستم نداشت الان اینجا نبودم
نمیدونم آیندم چی میخواد بشه ؟
نمیدونم نمیدونم نمیدونم ..................................................
شما هم تو زندگی تون به این نمیدونم ها بر خورد کردید؟

برفو خیلی دوست دارم نمیدونم چرا ؟
شاید بخاطر اینکه وقتی برف میاد همه جارو یه رنگ سفیده سفید میکنه
به نظر من سیاهی دل آدما رو نمی شه هیچ جور پاک کرد
فقط باید یه برف بیاد و این سیاهی رو بپوشونه
بیایید سعی کنیم هیچ وقت سیاهی تو دلامون راه پیدا نکنه
چون سیاهی رو نمیشه دوباره سفید کرد  شاید بشه اونو کم رنگ کرد
ولی مطمئن باشید مثل روز اول سفید نخواهد شد

به امید اینکه دیگه تو دنیا هیچ دل سیاهی پیدا نشه
یا حق


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/21 و ساعت 20:0 توسط يوسف (دیوونه) |


حرفهای ساده
گلستان سعدي :خداوندان كام و نيكبختي / چرا سختي خورند از بيم سختي؟برو شادي كن اي يار دل افروز / غم فردا نشايد خورد امروز

زندگي شهد گلي است زنبور زمان مي خوردش و انچه مي ماند عسل خاطرهاست


ولتر:شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد.


از قطره پرسيدم آرزوي تو چيست؟ گفت به دريا پيوستن از جويبار پرسيدم آرزوي تو چيست؟ گفت به دريا پيوستن از رود پرسيدم آرزوي تو چيست ؟ گفت به دريا پيوستن از رود پرسيدم آرزوي تو چيست ؟ گفت به دريا پيوستن از دريا پرسيدم آرزوي تو چيست ؟ گفت قطره شبنمي روي گل


بر حاشيهء برگ شقايق بنويسيد
گل تاب فشار در و ديوار ندارد


يکچند به کودکي به استاد شديم/يکچند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که مارا چه رسد/از خاک برآمديم و بر باد شديم


عشق اتشي است که دود ندارد ولي هميشه خاکستر دارد


چه بي درد ميشود جهان
وقتي که برگ اتفاق ساده اي ميشود
تا به خاک افتد .


هرگز نگذار سياهي ديروز سپيدي فرداي تو را خاکستري کند


به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق

کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين

نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد


عشق يعني استخوان و يک پلاک
سالهاي سال تنها زيرخاک


اگر خاکم به سر خواهي، قبوله!

بيا خاکم به سر کن،کوله کوله...

تو رفتي ، رفتم و مُردم به خواري

خدا خوارش کنه ، تقصير پوله


تا که بوديم نبوديم کسي کشت ما را غم بي همنفسي
تا که رفتيم همه يار شدند خفته ايم و همه بيدار شدند
قدر آئينه بدانيم چوهست نه در آن وقت که افتاد و شکست


هنگام سپيده دم خروس سحري
داني که چرا همي کند نوحه گري
يعني که نمودند در آئينه صبح
کز عمر شبي گذشت و تو بي خبري


قدر آئينه بدانيد چو هست ني ،در آن وقت که افتادو شکست


شبي پرسيدمش با بي قراري
به غير از من کسي را دوست داري
دو چشمش از خجالت بر زمين دوخت
ميان گريه هايش گفت آري
به دل گفتم که يارم مهربان است
که اينگونه سراغ دلربان است
دلم آوازه دادش ناگهاني
رخش با من دلش با ديگران است
درخت غم در وجودم کرده ريشه
به درگاه خدا نالم هميشه
جوانان قدر يکديگر بدانيد
اجل سنگ است و آدم مثل شيشه


دل كه رنجيد از كسى خرسند كردن مشكل است شيشه بشكسته را بيوند كردن مشكل است


شيشه نزديكتر از سنگ ندارد خويشي

هر شكستي كه به انسان برسد از خويش است


آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع ... آتش آنست که در خرمـن پروانه زدند!


من نگويم شمع باش يا پروانه باش
گر به فکر سوختن افتاده اي مردانه باش


آدم نمي تونه ياد بگيره که دلش نشکنه ولي ميتونه ياد بگيره که با تکه هاي شکستش دست اوني که دلشو شکسته نبره.


دوستي با هر كه كردم خصم مادر زاد شد
آشيان هر جا گرفتم لانه صياد شد


دوستي با هر كه كردم زد به قلبم خنجري
آشيان هر جا گرفتم شد نصيب ديگري


بشکند قلبت الهي اي که قلبم را شکستي اي خدا سامان نگيرد عهدو بيماني که بستي


دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم

خانه ايي روشن كنم اما خودم تنها بسوزم


در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
.........
شب نشين کوي سربازان رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمي ايد بچشم غم پر است
........
بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع


در طواف شمع مي گفت اين سخن پروانه اي
سوختم زين آشنايان اي خوشا بيگانه اي


آدم نمي تونه ياد بگيره که دلش نشکنه ولي ميتونه ياد بگيره که با تکه هاي شکستش دست اوني که دلشو شکسته نبره.


تو را به دادگاه خواهند کشيد.شايد به حبس ابد محکوم شوي جزييات جنايتت معلوم نيست اما اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند


تکه هاي قلبم را *با تو قسمت ميکنم*شايد هيچ اثري بر اين سرماي زمستاني*نداشته باشد اما........*براي لحظه اي مي تواني گرماي عشق واقعي را*در دستانت حس کني!!!


وقتي گلدان خانه شکست پدر گفت :زيبا بود

مادر گفت: حيف بود

خواهر گفت:گران بود

برادر گفت:قضاوبلا بود

اما وقتي قلب کوچک من شکست هيچ کس حتي اخ هم نگفت.

قلبم را شکستي پس من تو را بيشتر از انچه از قبل بود دوست دارم

زيرا حالا هر تکه از قلبم که شکسته تو را جداگانه دوست دارد


صداقت تنها امتحاني است که نمي توان در آن تقلب کرد


به نان خشک قناعت کنيم و جامه دلق که بار محنت خود به ز بار منت خلق


زندگي منهاي خدا تكرار بي روح روزها و هفته هاست.


آنگاه كه دوست مي داري همواره كسي به ياد تو باشدبه ياد من باش كه من هميشه به ياد تو هستم از طرف بهترين دوست توخدا (سوره بقره-آيه 152)


فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو آنقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته!!


آنان که علي را خدا پندارند , کفرش به کنار عجب خدايي دارند .


خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تومي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها بدونيم بي تو با تو همين جسم اين دنيا ،خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ


اي کاش روزي تمام آرزو هايمان پاک پاک بود
اي کاش روزي قدرت عشق از ترس بيشتر بود
اي کاش روزي تمام عاشقان به عشق خود برسند
اي کاش قلبها يشان فقط و فقط براي عشقي پاک ميتپيد
اي کاش روزي دل من هم دلداري داشت جز تنهايي جواني
اي کاش روزي در اين اي کاش هايمان ديگر اي کاشي نباشد


اين قلب فقط براي تو است اين قلب فقط براي تو است

موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/06 و ساعت 11:23 توسط يوسف (دیوونه) |


حس غريب
تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه ي هر عاشق واسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد

چه غريبونه گذشتند جمعه هاي سوت و کور
هنوزم اما نرسيدي اي تجلي ظهور

با تو ام، با تو که گفتي، تکيه گاه عاشقايي
ميدونم يه دنيا نوري، ساده اي، بي انتهايي

مث لالايي بارون، تو کوير بي صدايي
تو خود عشقي، ميدونم، ناجي فاصله هايي

تو همون حس غريبي که هميشه با مني
تو بهوونه يه هر عاشق باسه زنده بودني

تو اميد انتظاري تو دلاي نااميد
مثل ديدن ستاره تو شباي ناپديد

عمريه دلم گرفته گله دارم از جدايي
غايب هميشه حاضر تو کجايي، تو کجايي
تو کجايي، تو کجايي

اینو تقدم میکنم به همه دوستان خوبم

I LOVE YOU


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/05 و ساعت 16:26 توسط يوسف (دیوونه) |


نمیدونم
دشتها آلودست!در لجنزار گل لاله نخواهد روييد!!
در هواي عفن آواز پرستو به چه کارت آيد؟!!!
گل گندم خوب است!!!گل خوبي زيباست....
اي دريغا که همه مزرعه ي دلها را علف کين پوشاندست...!!!
هيچ کس فکر نکرد در مزرعه ي ويران شده ديگر نان نيست!!!
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند: که چرا سيمان نسيت؟!!!
وکسي فکر نکرد که چرا ايمان نيست؟!!!
و زماني شده است که به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست......

تو کجایی؟

وقتي باروني چشمام تو کجايي؟
تک و تنها مونده دستام تو کجايي؟
وقتي پـرپـر مي زنه اين دل زارم
ساکت و خاموش لبهام تو کجايي؟
وقتي بي تو نازنين بي همنشين و
گوشه گيري تک وتنهام تو کجايي؟
وقتي بغض تو گلوم و گونه هام خيس
يه نوازشگرو مي خوام تــو کجايي؟
چشماي تو يه فانوس هميشه روشن
وقتي سوت و کوره شبهام تو کجايي؟
وقتي من با هر نفس لحظه به لحظه
تو رو عاشقونه مي خوام تو کجايي؟

یامهدی

کي شود در ندبه هاي جمعه پيدايت کنم
گوشه اي تنها نشينم تا تماشايت کنم
مي نويسم روي هر گل نام زيباي تو را
تا که شايد اين شب جمعه ملاقاتت کنم
هر سحر با ياد تو در گريه ام مي خوانمت
تا به کي از سوز دل ناله ز هجرانت دهم
چشمهاي خسته ام بارد ز هجرانت عزيز
انقدر بارم ز ديده تا که پيدايت کنم
هردم از نوميدي شمارم عقده هاي خويش را
تا به کي از پشت در اهسته نجوايت کنم
بي قرارم مهديا از بهر ديدار رخت
تا به کي از مادرت زهرا تمنايت کنم؟؟؟

کاش ميشد با حرارت خورشيد ريشه هاي بيگانگي و ترديد را سوزاند ..اي کاش ميشد از قفس تنگ حسرت و اندوه به آسمان آبي آرزوها پر کشيد و بر بالاترين قله ايثار و مهرباني آشيانه ساخت .اي کاش ميشد با ريشه هايي از ايمان يا شاخه هايي از اعتماد و يکدلي با برگ هايي از تقوا و گلبرگ هايي از صفا و صميميت با هر چشمه ايي از عاطفه و مهر ومحبت در ميان بوستاني از گذشت ومهرباني و دور از نامهرباني ها زندگي کرد

 

ميگي از گل خوشت ميادولي وقتي بوش ميکني عطرشو ازش ميگيري.ميگي از بارون خوشت مياد ولي وقتي مي باره چتر ميگيري زيرش.ميگي از نور خوشت مياد ولي وقتي افتاب طلوع ميکنه ميري تو سايه.ميگي از دريا خوشت مياد ولي وقتي طوفانيه نميري جلوش.ميگي از درختا خوشت مياد ولي وقتي ميري جنگل ميترسي گم بشي.ميگي غروب خورشيد قشنگه ولي وقتي غروب ميکنه بد بختي هات يادت مياد....................

نرگس هر روز در کنار آبگير مي آمد و به روي آن خم مي شد، تا زيبايي خود را بنگرد. روزي چنان شيفته ي زيبايي خود شده بود که در آبگير افتاد و غرق شد. پريان جنگل پس از مرگ نرگس سراغ آبگير رفتند و ديدند که آب گوارايش تبديل به اشک شور چشم شده است.از او پرسيدند: "چرا گريه مي کني؟" پاسخ داد براي نرگس. پريان گفتند همه ي ما سايه به سايه ي نرگس حرکت مي کرديم، اما تو تنها کسي بودي که مي توانستي به زيبايي نرگس خيره شوي. آبگير پاسخ داد مگر نرگس زيبا بود؟!!
پريان با تعجب پاسخ دادند مگر تو نمي داني که نرگس هر روز براي ديدن زيبايي خودش به روي تو خم مي شد.؟ آبگير پاسخ داد من به زيبايي نرگس توجه نکردم ولي هر وقت او روي من خم مي شد، من زيبايي خود را درون اعماق چشمانش مي ديدم.


موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/05 و ساعت 16:12 توسط يوسف (دیوونه) |


چقدر سخت است
چقدر سخت است وقتي جواني را ميبيني که کهنه ترين لباس تو را بر تن دارد و آن بهترين لباس اوست.

چقدر دردناک است وقتي مادري را ميبيني که خراب ترين ميوه خانه تو در سبد اوست و آن بهترين ميوه مهماني اش است.

چقدر سوزناک است خنده دختر بچه اي براي عروسک کهنه در دستش و آن منفور ترين عروسک دختر توست.

چقدر اَسَفناک است دستان بيرون از چادر دختري که سياهيش بخاطر چنگ بر لباسان مردمي است که آن لباسان براي شبهاي گناه من و توست.

چقدر سنگين است درد شرم پدري براي خريد کفش پسرش که اين درد بخاطر غفلت من و توست.

چقدر آسان ميخندند مردمي که شاديشان بدليل کار و تلاش بچه ايست که زباله هاي خانه من و تو را جمع ميکند.

چقدر سخت است دل کسي که غذايش را با ولع در مقابل کيسه به دوشي که روزها و شايد هفته ها است که غذاي گرم از گلويش پايين نرفته.

چقدر رذل است آدمي که در کنارش دختران رنگارنگ با او لاس ميزنند و بچه اي از سرما در خيابان به خود ميپيچد.

چه ساده اند آدماني که براي رفاه خود و به خيال درس و پول هزينه ها ميکنند و به فرنگ ميروند و کودکي بخاطر هزينه جراحي پدر شب و روز آجر به دوش ميکشد.

چه بي­رحمند سياستمداراني که نازدانه هايشان در بهترين ماشينها ميان کوچه هاي پايتختهاي اروپا ميچرخند و استعدادهاي ما براي ادامه تحصيل شب کار ميکند و روز درس ميخواند.

چه محجوب است دختري که وقتي ديوار خانه هاي ما را دستمال ميکشد، آستين به دست ميکند تا سپيدي مچش پيدا نباشد و چه خود فروخته است دختري که لباسش را نازک و سينه اش را باز ميکند، شايد براي شبش همخوابي بيابد.

چقدر زياد است تمثيل از بد و چه کم اند خوبان، چه مشهورند بي دينان و چه گمنامند رهپويان، چه بسيارند دزدان و چه اندک قانعان.





وقتي تو خيابون قدم ميزنم و مرد جووني رو ميبينم که با چهره معصومش، داره جورابش رو کنار جوب آب ميشوره، دلم آتيش ميگيره.

وقتي با اصرار خانواده مجبور ميشم کفش و لباس نو بخرم، در حالي که هنوز قبلي ها قابل استفاده اند و تو خيابون، زير بارون يه جوون ديگه که گاهي هم سن و سال منه داره با کفش پاره قدم ميزنه، فقط خودم رو نفرين ميکنم.

وقتي دخترهاي مثلا چادريمون زير چادر هر کوفت و زهر ماري تن ميکنن و يه دختري آرزوشه بيتونه يکبار چادر سرش کنه تا بگه از نگاه تند هوس بازها متنفره، فقط تو سر خودم ميزنم.

وقتي شب عيد دست همه مردم شيريني ميبينم و تو تاريکي شب يه پسر 14 ساله داره از لاي زباله ها دنبال يه چيز کهنه ميگرده، به غفلت خودم لعنت ميفرستم.

وقتي ميبينم بچه اي به پدرش فحش ميده بابت اينکه اون روز به جاي ده هزار تومن، نه هزار تومن پول تو جيبي گرفته و مردي بعد از يک روز جون کندن فقط 3000 هزار تومن تونسته براي خودش و زنش و 2 تا بچه کسب کنه، دوست دارم آب بشم و برم تو زمين.



الان ميفهمم مولايم علي عليه السلام تو چاه ميتونسته براي چه چيزهايي گريه کنه و با چه جراتي سر تو تنور آتش بکنه.

ميفهمم اما عمل نميکنم. عمل، عمل، عمل



خدايا ما را از خواب غفلت نجات ده که آتش درونم را ديدم.

خدايا خود پرستي را از ما دور کن که در روشني روزت تو را گم کرده ايم.

خدايا وقتي نميتوانم حرف دلم را با دوستانم رک بگويم، تاسف ميخورم، خودت آگاهشان کن.

خدايا مگذار نفسم چراگاه شيطان شود، اگر چنين است جانم بستان که بار گناهم از اين سنگين تر نشود.


نه کپي کن نه حفظ کن چون فهميدن از ياد گرفتن بالاتر است
يا حق
عشق

موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/04 و ساعت 19:23 توسط يوسف (دیوونه) |


عاشق دیوانه
مرا ديوانه مي شمارند چراكه روزهايم را به دينارهايشان نمي فروشم
من نيز آنان را ديوانه مي شمارم چرا كه مي پندارند روزهايم با دينارها خريدنيست
مــانــده نــگـاهـم بــه د ل پـنـجـره *تــر شــده از هـجرت تـو خـاطـره
کوچه پر از حسرت ديوانه گـيست*خــانــه تـهـي از نـفـس زنـدگـيست
بـي تـو دلـم نـيمه شـبي سوي دشت*پـر زد و آواره شـد و بــر نگـشت
لـــذ ت بــيـداري يــلـدا تـــويـي*تــازه تــريـن رکــن تــمـنـا تــويـي
چــشــم تــو آغــاز پـــريــشـانـي ام*هــجــرت تـــو عــلــت ويــرانـي ام

مه روي تو، شب موي تو، گل بوي تو دارد
گلزار جهان خرّمي از روي تو دارد

گردون که سراپاي وجودش همه چشم است
پيوسته نظر در خم ابروي تو دارد


عاشق عشقم و ديوانه ديوانگي‏ام
در کودکي به من اموختند دوست بدار و اکنون که ديوانه وار دوست دارم ميگويند فراموش کن
دستم به چيزي بند نبود که افتادم!
و دلم شور افتاده بود! بايد به او ميگفتم و نگفتم!
ليز خوردم در سراشيبي!
و ديوانه جيغ کشيد!
سرم را کوبيدند به ديوار!
و همان وقت به ناممکن ها فکر کردم!
و زندگي رنگ باخته بود!
و گاهي خاکستري ميشود و زردانبو!
داشتم خودم را به دنيا مي آوردم!
و مرگ دوشادوشمان حرکت ميکرد!
باد مارا برده بود!
و خيابان ها مثل روده هاي در هم پيچ خورده!
تعبير خوابم درست بود!
بايد امضا ميکردم و نکردم!
شايد ... شايد تقصير از فرضيه هايم بود !!
ديوانه با چوب کبريت مي خواست دريا را آتش بزند ... چوب کبريت سوخت ... دريا خنديد ... ديوانه رفت ... فردا با ليواني پر از آب رو به سوي خورشيد ...

هشياران عالم هر كه را ديدم غمي دارد

دلا ديوانه شو ،‌ ديوانگي هم عالمي دارد...
مگر اين وادي دارالجنون است که هر ديوانه ديدم يا علي گفت
نسيمي غنچه اي را باز ميکرد به گوش غنچه آندم يا علي گفت
خمير خاک آدم چون سرشته چو بر ميخاست آدم ياعلي گفت
مسيحا هم دم از اعجاز ميزد ز بس بيچاره مريم يا علي گفت
مگر خيبر زجايش کنده ميشد يقين آنجا علي هم يا علي گفت

علي را ضربتي کاري نميشد گمانم ابن ملجم يا علي گفت
دلا بايد که هردم يا علي گفت نه هر دم بل دمادم يا علي گفت

عاشقت گشتم/ گفتي عاشقان ديوانه اند/ عاقبت عاشق شدي/ ديدي تو هم ديوانه اي


گل با ان لطافت اب از گل(gel)ميخورد
غصه ديوانه را يك مرد عاقل ميخورد
مرد عاقل كي فريب مال دنيا ميخورد
هر كس با نا كس نشيند عاقبت پا ميخورد

گويند مردمان غم ديوانه خورند
ديوانه هم شديم و كس غم ما نخورد .

گويند که روزي تمام خصايص ادمي در کنار هم جمع شده بودند از جمله عشق و ديوانگي و تنفر و شجاعت
بعد از کمي صحبت پيشنهاد مي کنند که بازي کنند و تصميم به بازي قايم موشک مي گيرند
ديوانگي گرگ و بقيه قايم مي شوند
عشق داخل گل رز قايم مي شود
ديوانگي بعد از کل جستجو همه را به جز عشق و تنفر پيدا مي کند
ديوانگي ناراحت شده و تکه چوبي را بر مي دارد و شروع به گشتن مي کنددر هنگام گشتن با ضربه اي که به گل رز مي بيند که گل رز شروع به سرخ شدن مي کنند بعد از کمي دقت متوجه ميشند که چوب به چشمهاي عشق خورده و از آنها خون بيرون امده و عشق کور شده همه ناراحت تصميم مي گيرند که ديوانگي را همراه عشق قرار بدهند
به همين خاطر عاشق کور و ديوانه است
راستي نماد عشق را همان گل رز قرار دادند گل رزي که به خاطر خون عشق سرخ شده بود
يک چيز را فراموش کرده بود بگم کسي دنبال تنفر نگشت چون عشق کور شده بود و متوجه نشد که تنفر پشت عشق مخفي شده است

تا كه هستم باده خواري مي كنم
با دل ديوانه ياري مي كنم
در ميان جمع شبگردان عشق
با حريفان ميگساري مي كنم
نيمه شب ان دم كه عالم خفته است
مستي و شب زنده داري مي كنم
از من اشفته دل پروا مكن
گردبادم بيقراري مي كنم
بر مزار ارزو هايي شباب
گريه چون ابر بهاري مي كنم
خنده بي اعتبارم را ببين
اينهم از بي اختياري مي كنم

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم" دوستت دارم."تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم.بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم بينديشي كه همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش .

اي عشق نو رسيده ام غم من از سخن گذشته

به کوي ديگري برو که عاشقي از من گذشته

يادم نيار گذشته هاي تلخ جواني

آتش بگيري کاتش گرفتم از زندگاني

ره بگشا غم که غريبي سر بگريبان مي گذرم

همچو غباري خانه به دوش رو به بيابان مي گذرم

ديگر در اين ديوانگان ديوانه اي چون من نديدي

اما دريغا ديگر اين قلب مرا روشن نديدي

اي عشق سر کش از من گذشته ديوانه بازي

درياي دردم ، اي کوه آتش با من نسازي

از دريا پرسيدم که اين امواج ديوانه تو، از کرانه چه مي خواهند؟
چرا اينسان پريشان ودربه در سر به کرانه هاي از همه جا بيخبر ميزنند؟

دريا در مقابل سئوالم گريست، امواج هم گريستند.

آنوقت دريا گفت که طعمه مرگ تنهاآدمها نيستند،امواج هم مثل آدمها ميميرند و اين امواج زنده هستند که لاشه امواج مرده را شيون کنان به گورستان سواحل خاموش ميسپارند.

يادتان هست شبي را كه سفر مي كرديد قول داديد و گفتيد كه بر مي گرديد دست من را كه گرفتيد كمي جا خوردم تازه فهميدمو دبدم كه شما هم سرديد حرف دل بود كه در چشم شما يخ مي زد حرفايي كه به گفتار نمي آورديد دوري از شخص شما باز عذابم مي داد و دلم خوش به همين بود كه برميگرديد يادتان هست كه گفتم پس از اين ميميرم منم و يك دل ديوانه و صدها ترديد با كه قسمت بكنم اين همه تنهايي را كه به حجم غزل يخ زده ام ميگنجيد دل من جاي كسي نيست وتنها فرديد اين شمائيد كه با منو دلم هم درديد سهمم از دوريتان چند غزل مي دانم كه به اشعار نسنجيده ام عادت كرديد
عاقل مباش تا غم ديگران خوري
ديوانه باش تا ديگران غمت خورند
نازم به ناز انكه ننازد به ناز خويش
مرا به ناز،نازفروشان هيچ نياز نيست
در راه ِ طلب ، عاقل و ديوانه يکي ست
در شيوه ي عشق ، خويش و بيگانه يکي ست
آنرا که شرابِ وصل ِ جانان دادند
در مذهبِ او کعــبــه و بـتــخــانــه يکـــي ســت


خداوند وقتي مي خواهد کسي را ديوانه کند او را به تمام آرزوهايش مي رساند....(اسکاروايلد)

ديوانه هرگز سخن معقول نميگويد، ولي عاقلان سخن ابلهانه بسيار ميگويند
گابريل ايبرايلنو
کاش در سينه مرا اين دل ديوانه نبود يا اگر بود اسير غم جانانه نبود

موضوع :
| +| نوشته شده در 85/09/04 و ساعت 18:3 توسط يوسف (دیوونه) |